تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
شعر و ادب پارسی

سید هادی نژاد هاشمی



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


عاشق شدن تنها گناهم بود در كوچه‌هاي بي‌سرانجامي
در آرزويت ساده پژمردم با خنده‌هاي هرز بدنامي

يك عمر با حال و هواي تو پرپر زدم در آتش چشمت
اما برايم سوت پايانت اتمام بازي بود و ناكامي

مي‌دانم آري از همان اول عشق مرا بازيچه مي‌ديدي
نقشي براي خيمه شب‌بازي پشتي براي فتح هر بامي

خو كرده بودم به نگاه تو هر چند طعمي تلخ مي‌دادي
شاهين من مثل كبوتر بود در دستهاي تو به آرامي

مي‌آمدم، مي‌رفتم و هر بار در كنج لبهاي تو مي‌مردم
مثل شهيدي تشنه لب بي‌تاب، مثل شهيدي رو به گم‌نامي

با ديگري رفتي و ماندن را در فال‌هاي قهوه حل کردي
اين كار تو صدبار بدتر بود از هر چه زخم و ننگ و دشنامي

روزي به تو گفتم كه من بي‌تو غمگين‌ترين پايان دنيايم
مي‌ميرم آخر هم نمي‌فهمي! كي يا كجا يا در چه هنگامي

 

 

 سید هادی نژاد هاشمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-9 , | بازديد : 408

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اينکه هميشه قايق ها به سمتت مي ايند اتفاقي نيست!!!
وقتي مردي قلبش را به اقيانوس کشيده

و دلتنگي هايش را
ريخته در گوش ماهي هايي که

تنهايي را خوب مي فهمند
در شهري که دريا

نگين پسرکي است ماهيگير
و غروب
از چشمهاي هيچ سنجاقکي نمي افتد

 


 سید هادی نژاد هاشمی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 396

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

روي اين شاخه‌هاي سردرگم باد پاييز را تكان مي‌داد
يك نفر از هميشه تنهاتر توي شعرش دوباره جان مي‌داد

يك نفر خسته با دلي زخمي كه نگاهي شبيه با من داشت
يك نفر كه بريده بود از من و غمش را به اين و آن مي‌داد

زير چتر نگاه غمگينش واژه‌ها هي غزل شد و مثل...
برگ زردي مسير رفتن را تا تَهِ زندگي نشان مي‌داد

سرنوشتي دوباره مي‌خنديد سرنوشتي كه لاي دستانش
نعش پروانه و گل و ماهي مثل هم بوي داستان مي‌داد

داستاني شبيه من يا تو، داستاني كه واقعيت بود
داستاني كه سرنخي مشكوك از تباني ي ِآسمان مي‌داد

 


 سید هادی نژاد هاشمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 450

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


برخي وقتها ميخواي تنها باشي خودت خودتو بغل کني يه گوشه بشيني و فقط سايه اي باشي از ...ولي يکي مياد و از خودت مي گيردت درد مي کشي و...


غرق سي‌سال قصه‌ات هستي كنج اين قرن سردِ بي‌جادو
ناگهان تازه واردي بي‌فكر مي‌زند انزوات را جارو

کنج دنيا نشسته...در فنجان_ قهوه‌ي تلخ و تند چشمانت...
هي‌ بهم مي‌خورد هوايت را قاشق حرف‌هاي اين يارو...

حتم داري كه آخرش مثل قايقي در حواليِ امشب
بغض‌ها را گره، گره رفتي... توي دستان مانده بي‌پارو

در سرت برگزاري كنسرت آرشه بر سيم‌هاي سرگيجه
قطعه‌اي از رميدن گله، گله‌ي يك هزار بوفالو!

نيچه دردت گرفته تنهايي سرنوشت هميشه ي خود را
پست سيگار فلسفه كافكا خلسه‌ات سرفه مي‌شود در او

سر تكان كه[بله] و در مغزت يك نه‌يِ بي‌هوا تلو مي‌خورد
مي‌مكيدت زبان وراجش قطره قطره شبيه يك زالو
###
فحش گيج مؤدبي تف شد: [بس كن اي خر چرا نمي‌فهمي]؟
لحظه‌هايي براي آدم هست كه در آن پرت مي‌شوي هالو...

لحظاتي كه هيچ مفهومي جز خودت را نمي‌كني هضمش
و خدا هم ورود ممنوعي حك شده در برابرش آن سو...

[پاشو از انزواي من گم‌شو، خسته‌ام كرده‌اي نمي‌بيني؟]
روز هم پشت شيشه از رو رفت تو وليکن نمي‌روي از رو...

 

 

 سید هادی نژاد هاشمی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 365

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

از موهاي آسمانم بالا برووووو
حرفهايت را گره بزن به بادبادکهاي خيال
تو تنها اسمان را نگه دار
من قول ميدهم
به شرط چشمانت بميررررم

 


 سید هادی نژاد هاشمی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 378

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

مي‌شوم بي‌قرار خشك و ترت رعشه‌اي روي سرد پاييزت
مثل برق ستاره‌ي سحري توي چشمان سبزِ تب/ريزت

پيچش ترمه هاي روسري يت با نگاه پريده‌ام وَر رفت
ماه خم شد کنار قامت من پيش احساس تُردُ و لبريزت

آمدم تا پرنده‌ات بشوم يك پرنده كمي پريشان‌تر
لاي موهاي لَخت و باكره‌ات لاي رنگ شرابي هيزت

باد مي‌آيد از نواحي دور تا گس ريسه‌هاي مهتابت
تا تب خوشتراشيِ بدنت زير شرم و مجاب پرهيزت

گيجي‌‌ات را به باورم بِـ سِپار بگذر از كومه‌هاي ترديدت
دست را حلقه كن به گردن من در تبِ اينچنين دل‌انگيزت

پا به پايم بيا كه گُم بشويم توي اين جاده‌هاي نامحدود
رد شو از اين كليشه‌هاي غلط، ترس‌هاي ضعيف و ناچيزت

رعد و برقي مهيب صاعقه‌اي! لحظه‌اي هم شيوع باران باش
تا ببيني چقدر پنجره هست عابر قطره قطره‌ي ريزت

 


سیدهادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 335

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

پيشاني ات دنباله ي خط پريشاني است
که مي رسد آخر به نستعليق مو هايش

اين حرف را يک کولي آواره ديشب گفت
مغرور و سرکش توي نجواهاي بودايش

وقتي گذشت آرام مثل قاصدک در باد
ازلا به لاي حيرتم ،چشمان گيرايش

انگار نستعليق موها با خود او بود
مواج زير روسري لبريز دريايش

با ته صداي گيج و سنگين گفتمش : بانو !
برگشت تا لکنت بگيرم از تماشا يش

آمد جلو تا دستهايش روي پيشانيم
لمس خطوطي شد گره خورده به فردايش

چشمان من دروازه ي يک آسمان پر شد
در آبي چشمان بي اندازه زيبايش !

 


 سید هادی نژاد هاشمی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 348

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

من بي‌تو شهري سوت و کورم درد يعني اين
يک کوره راهِ بي‌عبورم طرد يعني اين

خسته از آنچه گفتم وهربار نشنيدي
ديگر بريدم از همه دلسرد يعني اين

پاييز تن‌پوشي شده بر شعرهايم که:
مي‌افتد هر شب از درختت زرد يعني اين

با اينهمه پاي تو ماندم عاشق و خاموش
با مهرباني پاک و ساده مرد يعني اين

از شهر شب تنهايي‌ام را تا به صبحي نو
دائم کشيدم بي‌رمق شبگرد يعني اين

مادر به فرزندش نشانم مي‌دهد روزي
مي‌گويدش: او را ببين ولگرد يعني اين...


 


 سید هادی نژاد هاشمی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 340

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

فرقي نمي‌كند كدام راه
كدام جاده؛
در دنياي من
همه‌ي راه‌ها به آغوش تو ختم مي‌شود

 


 سید هادی نژاد هاشمی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 292

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

لبخند زدي بهار زيباتر شد
اين شهر پر از حصار زيبا تر شد

يک تکه دلم درون چشمت لرزيد
در من دل بيقرار زيباتر شد

 

 

 سید هادی نژاد هاشمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 302

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

بگذار بال و پر بزنم در هواي تو
اي واژه واژه ي غزلم مبتلاي تو

تا پا گذاشتي تو بر اين کوچه ي دلم
گل داد بوته بوته ي شعرم براي تو

با من بهار باش که پاييز بخت من
سبزو پر از شکوفه شود پا به پاي تو

گفتي بخند با من و تا انتها بيا
باشد به روي چشم ولي با دعاي تو

امروزهاي با تو برايم غنيمت است
دارد عجيب مي شود اين ماجراي تو

اين شادي تو شيطنتت خوب بودنت
آن قفل چشم هاي شب ابتداي تو

من ادمم ولي تو گمانم فرشته اي
پر مي کشم به قاف تو با بالهاي تو

پس مي دهم تمامي خاک بهشت را
با حوريان باکره اش در ازاي تو...

 

 


 سید هادی نژاد هاشمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 318

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

 

دلم براي لحظه‌هاي تنهايي‌ام پر مي‌كشد؛
تا از تمام اين آدم‌هاي منطقي
خوب
بي رويا
كناره بگيرم
و خيال ترا
بقدر وسعت ديوانگي‌ام
در آغوش بفشارم!

 

'
سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 329

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد