تبلیغات اینترنتیclose
اشعار هادی نژادهاشمی-2
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
شعر و ادب پارسی

سید هادی نژاد هاشمی



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

در من بگيران با لبانت طعم نعنا را
بردار از مويت فشار روسري‌ها را

حالا بيا يک کودتاچي در تنت باشم
در بازوانم دل بزن احساس دريا را

هي موج شو بر صخره‌هاي سينه‌ام بشکن
هي ذره ذره در تنت آواره کن ما را

بگذار تا لکنت بگيرم در لبان تو
طعم تمام شعرهاي خوب دنيا را

در چين دامانت بلرزان تار و پودم را
محکم بکوبان بر سر غم‌هايمان پا را

امشب قيامت کن مرا آتش بزن در عشق
زير و زبر کن خلوت اين مرد تنها را

عطر تنت را در نفسهايم رهاتر شو
ارديبهشتي کن برايم صبح فردا را

موهاي زاغت را بپيچان دور بازوهام
لنگر بگير آهسته در من روسري‌ها را...

 


سيد هادي نژادهاشمي 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 262

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


فتحت شدم سنگر به سنگر تا در جنگجويي آخرش باشي
کشور گشايي کار سختي نيست وقتي که تو اسکندرش باشي

بر روي انگشت تو مي چرخد دنيا...اگر کفر است باکي نيست
حتا خدا هم تحت امر توست آنجا که تو پيغمبرش باشي

دنياي عاشق ها همينطور است معشوق خود را مي بردتا اوج
جان مي دهد در پاي او بي شک آنکس که تو در باورش باشي

اين زندگاني چيز زيباييست مثل تئاتري دلپذير آنگاه
که چون تويي نقش اول ان و عاشق ترين بازيگرش باشي

خوشبخت خوشبختم چرا که نه؟؟؟ وقتي تو را در قلب خود دارم
مرداب هم درياي بي مرزي است آنجا که تو نيلوفرش باشي

من با زمانه آشتي کردم به برکت همراهيت بانو
فتحت شدم سنگر به سنگر تا در مهرباني آخرش باشي

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 267

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


يک کوچه تا مردي که در تنهايي‌اش گم شد
از راه مي‌ترسيد در دمپايي‌اش گم شد

يعني مردد بود بين رفتن و ماندن
سيگار روشن کرد بين چايي‌اش گم شد

هي دود شد دنياي گيج و هاج و واجش را
دائم ترک برداشت تا زيبايي‌اش گم شد

انگار با ديوارها خرده حسابي داشت
مست اوالعزمي که در رسوايي‌اش گم شد

دائم تلو مي‌خورد و به يک شهر بَر مي‌خورد
از چشم‌هايش شدت گيرايي‌اش گم شد

ديگر دلش حتي به روياي کسي خوش نيست
همچون زني مأيوس – در نازايي‌اش گم شد

لعنت به چاي از دهن افتاده لعنت به
دنياي بي‌رحمي که در لالايي‌اش گم شد

مردي که شعرش را به کنج انزوا کوبيد
هي از دهن افتاد و در تنهايي‌اش گم شد...

 

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 163

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


از باور من بهشت را برداريد
اين شوخي پست و زشت را برداريد

من عاشق مردمان اين دنيايم
لطفن بد ِ سرنوشت را برداريد

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 163

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


مردي که دريا را بلد باشد از گم شدن در آن نمي ترسد
با موجهاي تشنه مي جنگد از مرگ در پايان نمي ترسد

تا پاي جانش با تو مي ماند مردي که دل را برده اي از او
کشتي شکسته خوب ميداني...از صخره از طوفان نمي ترسد

طوفان عشقت مرد مي خواهد تا واکند قفل نگاهت را
تا حس کني چتر سرت هرگز از شورش باران نمي ترسد

با من بيا دريا بلد هستم ايمان بياور ناخدايت را
باور کن اين مرد پريشانت از باد سرگردان نمي ترسد

درد مجسم بي تو يعني من آواره در تاريخ بي مرزت
وقتي کسي اسطوره ي درد است از درد بي درمان نمي ترسد

حتا به زخمت راضي ام بانو بگذار تا من عاشقت باشم
من زخمي يک عمر ِ بي عشقم از خنجر پنهان نمي ترسم....

 


سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 226

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بگذار که من.... دکمه کنم پيرهنت را
تا ماه نگاهش نخراشد بدنت را

برخيز و بکش پرده ي اين پنجره ها را
از چشم حسودان که نبينند تنت را

خامت نکند غنچه ي ارکيده ي ايوان
يکدفعه نبويد تن و موووو و دهنت را

هر چند که چنگيزي و سخت است برايت
بگذار که تسخير کند دل وطنت را

يک لحظه بخوانم ....بنشينم بغل تو
تا باز کنم قفل لب ياسمنت را

از غنچه ي روي تو غزل نقش گرفته
هستم که ببينم همه شب وا شدنت را

بين من و تو عشق کلافي شده امشب
بسپار ببافد تب عشقم رسنت را

 

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 247

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


دارند حرف پشت سرم درمي‌آورند
بي‌تو براي [عاطفه] مادر مي‌‌آورند

از بعد رفتنت سَرِ بازي كلاغها
انگشت‌هاي عشق تو را [پَر] مي‌آورند

پيراهن سپيد تو را لكه‌هاي ابر
در باد تكه تكه و پرپر مي‌آورند

رفتي بدون اينكه بپرسي تو از خودت
اين روزها چه بر سرم آخر مي‌آورند

اين روزها كه نام تو را كوچه‌هاي شهر
دائم كنار يك كس ديگر مي‌آورند

دارم كلافه مي‌شوم از زندگاني‌ام
از چشمها كه حوصله را سرمي‌آورند

هر شب از انتهاي تو در خواب‌هاي من
هي دسته دسته نعش كبوتر مي‌آورند

تو نيستي و خاله زنك‌هاي پشت در
بي‌تو براي [عاطفه] مادر مي‌آورند

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 257

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

يك نفر باز مي‌دود خود را توي بن بست ساعت الان
پشت سيگار و چاي جوشيده، پشت سر دردهاي بعد از آن

(بوف كوري) كه روي يك شاخه (صادق) تلخ قصه هايش بود
پيچكي ريشه كرده در خاك تنگ و نمناك و سرد يك گلدان

روي ميزش نوشته‌اي ناقص زير خودكار هي ورق مي‌خورد
پرده‌اي پشت شيشه مي‌لرزيد در نفس‌هاي اول آبان

دردها را نمي‌توان (قي) كرد (سورچي) هم نمي‌شود باشي
*گوش اسبي (چخوف) نه ديگر نيست در نگاه هميشه سرگردان

راز تنها قدم زدن در اين ازدحام غريب آدمها...
مي‌كشد قصه‌هاي مردم را زير سنگين برف و يخ‌بندان

خلقت مرد و زن چه سودي داشت پشت محدوده‌ها و فاصله‌ها
(خط قرمز) چه قدر بي‌معني است اين هميشه تناقض پنهان

بوي جنس مخالفي آنجا پشت ديوارهاي تنهاييت
مي‌چكاند تو را (سگ ولگرد) گوشه‌ي واقعيتت انسان

بيت‌هايت پر سياهي شد مرد در خود دويده [آي‌آقا]
بس كن اين حرفهاي درهم را باغ پرگل نمي‌شود زندان

 


* سورچي (ايونا) آنتوان چخوف
سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

با آن نگاه گربه اي سرد و مرده ات
انكارهاي بر لب و دندان فشرده‌ات

داري مرا درون خودت سكته مي‌كني
دردوزِ قرص‌هاي فشارِ نخورده‌ات

خود را به جاده مي‌زنم از دست شهر تو!
خود را به جاده... درگذر از روح مرده‌ات

آشفته از تمامي اين روزهاي بد...
با عصمتي كه يخ زده ماند و ... فسرده‌ات

------
يك شورشي حواس تو را پرت مي‌شود
در انتهاي روسري باد برده‌ات

يك شورشي كه خسته‌ترين مرد عالم است
زيرِ شكنجه در هوس، دل سپرده‌ات

خود را به جاده مي‌زنم و دفن مي‌شوم
در خواب‌هاي پسته‌اي كرم خورده‌ات!

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 268

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


چقد تنهايي آدم بزرگه ، ديدنش سخته...
 

**

مث ماهي که از تنگش بيرون افتاده مي موني
تقلا مي کني اما اونو بي فايده مي دوني

تو رو پر کرده يه حسي شبيه قاصدک وقتي
که باد آورده تو مشتش اونو تو کنج ويروني

تموم ناله هات درده برا پر کردن چيزي
مث يه قطعه آهنگ تو اين دنياي سمفوفي

چقد باشي ، چقدتا شي ، چقد با غصه همراشي
توي تن پوش دلتنگيت شبايي که پريشوني

طناب دور گلوت بستن رو چارپايه ولت کردن
کي اما زير پات خالي شه رو اصلن نمي دوني

يکي نيس تا ورت داره تودروياهاش بگذاره
يکي تا که اميد وار شي که تو حسرت نمي موني !!!

 


سید هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 256

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

ما رو تا تونستن خرج کردن حالا ديگه چيزي نمونده از ما برا پس انداز شدن

 


من رفتنم را مرگ را آموختم در تو
با تو براي مردنم تقدير کامل شد

اين واژه ها اين شعر از زخم تو لبريز است
اين واژه ها که در رسوب درد زايل شد

 

 

سید هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 253

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

مي‌شوم بيقرار و دربه‌درِ لرزش آن نگاه لائي‌كت
عابر پرسه‌هاي قهوه‌اي و گيج چشمان تنگ و باري‌كت

موج موج سپيد روسريت با نگاه پريده ام ور رفت
لكنت عاشقانه هاي تنت...پرت مي ...مي شوم به ماتيکت

عطر تند نفس نفس زدنت...گر گرفت مدام هرمم را
در پس و پيش پا و دست و تنت توي رقص کمي کلاسيکت

يك قدم در تو مي‌روم به جلو، يك قدم بي‌تو پشت موزائيك
يك كلوزآپ داغ و ملتهبم در سكانس شب رمانتيكت

باز ميميرم از تو و بعد مي شکوفم درون چشمانت
من اسير تناسخي هستم در تپش هاي دور و نزديکت

گيسوانت شروع معجزه‌اند دور دستان سرد و متروكم
زيرگوشواره‌هاي يشمي تو دورِ تُردِ وقوع تحري‌كت

من تو تخت وسه نقطه ي شب شرم و اعجاز پشت جادويت
من تو يک شب رهايي ي در ...مانده برگونه رد ماتيکت

 

 

سید هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-2 , | بازديد : 266

صفحه قبل 1 صفحه بعد