تبلیغات اینترنتیclose
اشعار هادی نژادهاشمی-3
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
شعر و ادب پارسی

سید هادی نژاد هاشمی



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


چيزي شکست از من فرو افتاد زايل شد
جادوي چشمان تو بود انگار باطل شد

صد بار گفتم جز تو را هرگز نمي‌خواهم
گفتم ولي گوش تو از اين حرف غافل شد

شکي درون چشمهاي تو تلو مي‌خورد
شکي که مثل وحي منزل بر تو نازل شد

تو چايي‌ام را سرد رفتي من ولي ماندم
در کفش‌هايي که به سمت شهر مايل شد

حالا منم يک قهوه مانده تا سکوتي که
بين من و فريادهايم در تو حايل شد

من رفتنت را مرگ را آموختم در تو
با تو براي مردنم تقدير کامل شد

اين واژه‌ها اين شعر از درد تو لبريز است
اين واژه‌ها که در پس هر زخم زايل شد ...

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 168

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

آتش‌بساز از شاعر چشمت بگذار سهمم سوختن باشد
در جشن گندمزار موهايت شعله هم آغوش گون باشد

وقتي شنيدم حرفهايت را در گوشه‌ي زندان تنهائيم
باور نمي‌کردم که پشت آن دل زخمه‌ي يک گورکن باشد

حالا کفن تن پوش شعرت شد با يک گلايل زير هر بيتش
تا شاعر چشمان باداميت يک اسکلت در پيرهن باشد

آلزايمر مزمن ... غزل، سيگار يادم نمي‌آيد چه مي‌گفتم؟؟
اصلن ولش کن بگذر و بگذار مظلوم تاريخ تو زن باشد

مشتي گلايه يک نگاه سرد، يک فحش بي پرده، عبوري تلخ
در کلبه‌ي شبهاي ويرانت يادآور عشقت به من باشد

در کاليِ اين تازه ناوارد فکر اجاق خانه‌ي خود باش
هيزم بساز از شاعر چشمت بگذار سهمم سوختن باشد

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 174

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

نگاه ملتهب جاده از غمت پُر بود
زني حواس تو را پرت زير چادر بود

در اين غروب غم‌انگيز آخر ديماه
حواس پرت‌ترين عابر از تو دلخور بود

تو زير نعش خودت غرق رفتنت هستي
تو زير پنج تُني سنگ و پاره‌ آجر بود

تو در شکستن يك سايه از تو هي تا خورد
شبيه آينه‌هايي كه در آسانسور بود

زني براي تو در مي‌رود – دلش – دستش
زني از اينهمه گيجيت در تفكر بود

زني درون تو حل شد كه توي انگشتش
هنوز خالي يك حلقه در تكثر بود

تو با تمام همه قهر مي‌كني انگار
تو با تمام خودت هم كه در خودت سُر بود

زني دوباره فرو رفت – بغض غمگينت
زني دوباره تو را پرت... زير چادر بود ...

 

سیدهادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 271

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

 


دنياي ما دنياي آدم هاي برفي بود
حتا درونش فعل رفتن جبر صرفي بود

بي عشق بوديم و نفهميديم دلهامان
تفسير شيريني از اين متن سه حرفي بود

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 49

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


کاش بومي سرزمينت بودم
با تپشهايم در متروک ترين نقطه قلبت

و گيسوان گريخته در بادت
به هوايم هوراااا مي کشيدند

من آويزان روسري ات مي شدم
و تو موهاي پريده از خوابت را سربزير تر مي کردي

تا سنگها پيش پايم شهاب شوند
آنقدر شاعرم

که مي توانم از حوض چشمهايت سر دراورم
و شبهايت را پر از پولکهاي ماهي کنم!!!


 


سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 168

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

مرا به لذت کشف خودت ببر، امشب
من عاشق ِ تو شدم ،،،تو، خلاصه‌ي مطلب!

مني که سخت زمختم، مني که تنهايم
در اين تهوع دنياي نانجيب... اغلب

مرا بگير در آغوش خود، برويانم
تو را به من برسان، من، فرشته، لب بر لب

مرا برقص، رها کن از اين تباهي، غم...
تو! شهرزادِ نجيبِ هزارها... يک شب

تو [لات] من! که در آن قوس معبد چشمت
هزار حور و پري... آرميده لامذهب!

بيا و فاصله‌ها را قدم بزن تا... من
بيا که غوطه‌ورم از نبودنت در... تب

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 263

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

دارم تو را با خاطراتت مي‌فراموشم
سيگار زير پاي تو افتاده ... خاموشم

هي پک زدي و دود کردي عشق مردم را
حالا که خاکستر شدم رفتي از آغوشم

قرباني هرزه عروسکها شدن کافي است
اينبار محکم مي‌فشارم ريگ در گوشم

اي تف به گور هرچه آدمهاي اسقاطي
اي تف به گور رخنه‌هاتان در دل و هوشم

گم مي‌شوم از پرسه زار پست چشماتان
جز از دل شعر و غزلهايم نمي‌جوشم

دنبال عشق و عاشقي رفتن دگر کافي است
من در عبور از واژه‌ي تکرار مي‌کوشم

حالا که مرده مريميت‌ها درون شهر
احساس و عشق و سادگي را مي‌فراموشم...

 

 


سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 171

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بي تو هر لحظه گرفتار جهنم هستم
در تبت حافظ صدها غزل از غم هستم

دامن از من نكش و ناز نكن باور كن
من درونت سبب لرزش مبهم هستم

چادرت دست خودت نيست اگر افتاده
بي گمان من به تن پنجره محرم هستم

من كه از چشم تو آغاز شدم... من كه هنوز
دور از آغوش تو مرداب مجسم هستم

يا بپيچان به تنم دسته ي موهايت را
يا به قتلم برسان خسته از اين دم هستم

تو اگر دختر حوايي و سيب است تنت
من يقينن پسر حضرت آدم هستم

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 155

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تو را آنگونه مي خواهم كه مجنون خواست ليلا را
به خاكت مي نهم سر آنچنان كه وامق عذرا را

هزاران خلف وعده دل شكستن ناسزا گفتن
نرانده اين به قول تو گداي بي سروپا را

مرا پس مي زني آخر چرا حالا كه لامذهب
تو با چشمان قفقازيت جادو كرده اي ما را

به ابرو خم نياوردم تو هر زخمي زدي ليكن
كجا ديدي كه يوسف طعنه زد هردم زليخا را

كمي با من مدارا كن جواب آه آتش نيست
جهنم مي كند بي مهري ات هر لحظه دنيا را...

من از عشق تو ناچارم از آن روزي كه چشمانت...
شبيه ماهي تنگم كه ديده خواب دريا را...

 

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 170

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


در خود شکستن کنج زندان تن آسان نيست
بردوش عمري نعش خود را بردن آسان نيست

هر روز با مردم بخندي شب که تنهايي
جاري شوي از چشم تا پيراهن آسان نيست

هي زخم بشماري بفهمي که خدايت هم
همدست باشد باسپاه دشمن آسان نيست

نيلوفر احساس خود را توي مردابي
هر شب ببيني از تبار آهن آسان نيست

سخت است هر چيزي که گفتم سخت باور کن
انكار اين غم دردهاي روشن آسان نيست

نه صرع دارم نه تشنج شانه درگيرست
با گريه ي پنهان که شرحش در من آسان نيست

دارم به پوچي مي رسم با آفت دنيا--
ديگر مدارا کردن و سرکردن آسان نيست

ميخواهم از اين زندگاني ...رخت بربستم
دل کندن از دنيا برايم قطعن آسان است....

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 166

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

باوجود اينکه دوست دارمت پدر براي تمام خوبي هايي که قدر ندانستم و براي تمام فداکاري هايي که نمک نشناسش بودم اما نميتوانم حقيقتي را که واقعيتي دردناک است نگويم مرا ببخش اما:

 

دنياي ما فرسنگها فاصله س بينش
مثل هزاران سال نوري اينو باور کن

دنبال بحث ارزشي با من نباش اصلن
من رو همين جوري که هستم آخه از بر کن

تو بچه ي جنگي و جنگم نعمتت بوده
من بچه ي صلحم و جنگ و پست مي دونم

واسه تموم ادما جا هست تو دنيا
کل جهان و از محبت مست مي دونم

آرمان گرايي توي خونت سخت پف کرده
پاي دوتا منبر نشستي انقلابي رو

تو پاچمون کردي که اصلن انتخابم نيس
بالامو بستي ميکشي هي سخت زنجيرو

اصلن حواست نيس نسلي هم بغير از تو
حالا رو عرشه داره پاشو سفت ميذاره

هي پارو به رخ مي کشي اما نميدوني
که نسل بعدت بادبان تو ايده هاش داره

کي ميخواي از خواب خوشت بيدار شي بابا
داري حرومم مي کني حتا حواست نيس

فک مي کني راه درستو با خودت داري
من ،تو...درستي بي گمان تو اين قياست نيس

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 112

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


حواست پيش من نيستو داري هي سر تکون ميدي
با من سردي و تو دستات بهم اينو نشون ميدي

نشستي روبروم اما دلت پيش يکي ديگس
يکي که گرمي لبهاش هنوزم روي لبهات هس

داري هي وقت مي دزدي که تو فکرش رها باشي
بخوابي کنج روياهات تو هرم بازوهاش پا شي

سرت رو بالش عشقه چشاشو خواب مي بيني
تو حوا ميشي تو باغ سيباي سرخ مي شيني

من اين احساس و مي فهمم خودم درگير اين حسم
منم يه خط ديگه از ورقهاي همين قصم

برو دنبال روياهات نميخوام سد راهت شم
نميخوام بار سنگيني رو دوش بي گناهت شم

بذا مردم بگن هرچي ميخوان مردم همينجورن
که رو هرچي به اونها ربط نداره دست ميذارن

يه بار دنيا مياي و تا ته اين زندگي ميري
نمي ارزه ببيني تو غم و دردات ميميري

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-3 , | بازديد : 247

صفحه قبل 1 صفحه بعد