تبلیغات اینترنتیclose
اشعار هادی نژادهاشمی-4
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
شعر و ادب پارسی

سید هادی نژاد هاشمی



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دارم تو را با خاطراتت مي‌فراموشم
سيگار زير پاي تو افتاده ... خاموشم

هي پک زدي و دود کردي عشق مردم را
حالا که خاکستر شدم رفتي از آغوشم

قرباني هرزه عروسکها شدن کافي است
اينبار محکم مي‌فشارم ريگ در گوشم

اي تف به گور هرچه آدمهاي اسقاطي
اي تف به گور رخنه‌هاتان در دل و هوشم

گم مي‌شوم از پرسه زار پست چشماتان
جز از دل شعر و غزلهايم نمي‌جوشم

دنبال عشق و عاشقي رفتن دگر کافي است
من در عبور از واژه‌ ي تکرار مي‌کوشم

حالا که مرده مريميت‌ها درون شهر
احساس و عشق و سادگي را مي‌فراموشم...

 

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 312

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

به مناسبت غم انگيز ترين روز زندگيم روز هفتم دي ماه که پا به اين

کره ي خاکي گذاشتم .....

 

 

ساک خود را پر از غزل مي‌کرد شايد آنروز رفتن آسان بود
نامه‌اي از تو پاکتي سيگار در سکانسي که رو به پايان بود

پلک‌ها را دوباره برهم زد دکمه‌ي باز ژاکتش را بست
شال خود را کمي مرتب کرد دستهايش پر از زمستان بود

گفتگوي بداهه‌ي سرما با تن و شانه‌هاي يخ‌زده‌اش
در جهاني که از ازل تا حال انجمادي براي انسان بود

زندگي بي‌تو حرف بي‌معني است پشت سيگار و قهوه دلتنگي
با دو تصوير مبهم از چشمت که در آن دود تيره پنهان بود

بين متن درام دي ماهي سيب توي هوا معلق ماند...
صحنه‌ي درهم از زن و مرد و... سرنوشتي که کارگردان بود...

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 155

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


من را شبيه حادثه اي مرده يک شب درون پيله تصور کن
يا خسته از مرارت کوچيدن در انزواي ميله تصور کن

عشقت شروع بازي تلخي بود که ختم يک تسلسل باطل شد
دراول و در آخر اين بازي من را هميشه تيله تصور کن

مغرور و مست دختر خان بودي من بچه رعيتي که پي گله
در شأن خود ندانمو در حد ِ: چوپاني ِ قبيله تصور کن

باران هميشه سهم دل من شد لبخند قسمت تو و لبهايت
در انفجار دل خوشي ات من را در حکم يک فتيله تصور کن

دنيايمان شبيه به جنگل بود وحشي ? رها?تو بودي و اهلي من
تو غرق شور و لذت و آزادي من را ته طويله تصور کن

باشد برو دوباره برو ديگر اين قصه را به خاطره ات بسپار
پرواز را تو سهم خودت بردار من را اسير پيله تصور کن

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 148

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


از خودت دور کن آشفتگي و نسيان را
مردم در غم نان مانده ي سرگردان را

تا به کي سنگ صبور همه باشي و خودت
سر به ديوار بکوبي غم بي پايان را

ميش خو کرده به گرگيت هم جرم گله
مي درد آخر سر خواب خوش چوپان را

بگذر از دغدغه ي فهم در اين آدمها
بارشت باغ پر از گل نکند زندان را

کر به فرياد تو بيدار نخواهد شد ...نه
(غايت جهل بود مشت زدن سندان را)

چونکه پاييز پرستند درختان در باغ
گل کجا يک تنه نوروز کند آبان را؟

بره گي خصلت هر قوم شود نابوديست
اين صفت عاقبتش گرگ کند سلطان را!!

هر چه هم ابر بباريم به مرداب آخر
به لجن مي کشد آلودگي يش باران را

دل به اين مردم صد رنگ دغل باز نبند !!
چونکه خواهند شکست آخر سر پيمان را

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 176

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


فرهاد و جمعه هاي پر از درد و اضطراب
يک مشت زخم کهنه و آينده اي که خواب-

مي بيند از هميشه ي تکرار بگذرد
در اتفاق مبهم يک مشت قرص خواب

امشب اسير وحشت يک حس آني ام
زل مي زنم به خود کشي ماه توي آب

دنياي بوف کوري و مرگ دقيقه ها
دارد مرا به شکل بدي مي دهد عذاب

با من غريبه مي شود همزاد شاعرم
تنها کسي که مانده برايم در اين سراب

وقتي تمام قطب نما هاي اين جهان
چرخيده سمت بي کسي و اشک، التهاب

ديگر ميان فلسفه ي مرگ و زندگي
چيزي نمانده جز شبحي توي رختخواب

فرقي ندارد اينکه بگوييد مرده است
يا زنده در کشاکش اين جبر و انتخاب

انسان بدون عشق عقابي است در قفس
محصور ميله هاي غم انگيز اضطراب !!!

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 163

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


کشورم سرزميني است باتاول در دستانش بغضي در گلويش و خاري در چشمش سرزميني که سالهاست تمام بودش درد مي کند . 

 

زن پله هاي منحني دادگستري
با افسر كشيك شبِي از كلانتري

- جرمش، شبانه دزديِ از يك مغازه بود
در ازدحام بي سبب چند مشتري

وقتي براي ناخوشي دخترش غزل
جز اين... نه داشت چاره و نه راه ديگري

وقتي كه در تردد اين شهر سربه راه
سهمش زبانه هاي هوس بود و تو سري

- وقتي حواس مرد در انگشت غيرتش !
دنبال فرصت است كه از زير روسري

راهي براي فتح تو پيدا كند در اين
حالي كه از زمين و زمان رنج مي بري !

اين زن كه آسمان دلش بي ستاره بود
اين زن كه پرت شد طرفش(( تو مقصري !))

اين زن كه دست هاي خدا هم براي او ...
گم شد درون فاجعة نابرابري

اين متهم كه جرم تماميِ زندگيش
احساس بود و سادگيش متهم پري

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 285

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


قفس مي تني حجم تنهاييتو
شباتو به دوش قلم مي کشي

نفس مي زنه حس زخمي شدت
تو مشت دلت مث ِ يه شورشي

پر از ژست مضحک شدن آدما
خوشن قرعه ي باخت رو مي برن

تو دنياي ماراي ريسمون شده !!!
همه واسه همديگه جادوگرن

تو مي بيني و دست و پا مي زني
تو فکراي آشفته توي سرت

قلم مي بُره دست احساستو
و هي مي چکه شعر رو دفترت

چقد کوچه سنگين نفس مي کشه
چقد سا يه هامون شبيه همن

چقد روز و شبهاي بي روحمون
ما رو آخر قصه مون مي درن

دوباره پر از بغض دل کندني
دوباره قدمهات پر از رفتنه

تو اين مردم و خنده ي کوکي شون
يه را مونده اونهم کمي مردنه

تو زندون اگه انقلابم کني
فقط جا برا تو کمي وا ميشه

والا که زندون همون زندونه
که احساستو به لجن مي کشه

بکش رو رگت تيغ و اصلن نترس
سبک تر بپر از غمت ، باز کن _

پرو بال احساس معصومت و
از اين شهر دلمرده پرواز کن

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 165

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


يهو مي افتي و آهسته گم مي شي تو خودت
بدون اينکه بفهمي چرا تو رو ول کرد

تو مايه هاي کلاغي که از نفس افتاد
و فکر خونه رو تو قصه هاش باطل کرد

يه گوشه کنج دلش موندو ريشه زد تو خودش
شروع به خوندن دنياي تلخ و مشکل کرد

درون فلسفه تاريخ و انزوا حل شد
کنار رستم و هرکول ها شواليه ها

هميشه دست يکي هست پشت هر خنجر
که زخم مي زندت در نقاب آسيه ها

و از تمام همه خسته مي کشي هر شب
تو باز زخم دلت را به دوش قافيه ها

تمام فکر تو مشغول پرسش است ولي:
رها نمي شوي از انتحار فرضيه ها

نيگا بکن که چه بودي و چي شدي بدبخت
و اون چه مفت تو رو خرج کرد و زايل کرد

ديگه نگو که برا عشق پاک مي ميري
که سادگي تو رو از بره گرگ غافل کرد

 


سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

موهايت را قد مي کشم
در سبزي چشمهايت
تو
گله ي اسبان روسري يت را يله مي کني
من
نفسهاي خيس ماديانت را مي لرزم...

 

 

 سيد هادي نژاد هاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 165

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

از بوسه ي تو بهار آويزان بود
صد غنچه ي بيقرار اويزان بود

با ديدن تو ساک سفر را مي بست
پاييز که از حصار اويزان بود..

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 187

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دل دل نکن محکم بزن شمشير را بانو
جاري کن حکم زاده‌ي تقدير را بانو

بي‌اعتنا به حرف‌هاي هر چه مردم باش
ختم به من کن همه‌ي تقصير را بانو

من مُردم آنجايي که تهمت بر دلم بستي
دادي به احساسم شب دلگير را بانو

ديگر ندارد زندگي زيبايي خود را
آن لذت و دلچسبي و تأثير را بانو

من مرده‌ام جسم مرا از روح خالي کن
واکن تو !! از بال و پرم زنجير را بانو

بخت من از آغاز خلقت خط به خط ابريست
پايان دردم شو بزن شمشير را بانو

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 174

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

حاصل عشق مترسک به کلاغ ، مرگ زجرآور يک مزرعه بود
مردن تلخ غروري که شکست پاي خود خواهي يک عشق حسود

مثل پايان بد قصه ي تو که در آغاز حکايت شدنش
يک نفر گفت به تو سرد و غريب : (که يکي بود ولي با تو نبود )

خان ايل شب و تنهايي و شعر خانه ات سوخت دلت ويران شد
در پي عشوه گر ترکمني که تو را خام خودش کرد و ربود

درد ويراني قلبت به کنار ، زخم نامرد تورا مي کشدت
توي اين قرن پر ازگوش کر و چشم مردابي و افکار کبود

در سرت بود کبوتر بشوي !!! جوجه گنجشک جدا از وطنت
ليکن آويز اجاقت کردند توي اين شهر خدايان حسود !!

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-4 , | بازديد : 164

صفحه قبل 1 صفحه بعد