تبلیغات اینترنتیclose
اشعار هادی نژادهاشمی-6
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
شعر و ادب پارسی

سید هادی نژاد هاشمی



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ميترسم از پياده رو هاي شهرم ديگر نميشود سرت را روي شانه هاي پياده رو بگذاري وقتي از ذره ذره سنگ فرشهايش هم درد مي چکد ما گم شده ايم....


کودکي با يک قفس و جعبه‌اي با بيست تا پاکت
مرغ عشقي خسته از تکرار اجباريش در عادت

فال‌هايي که براي نان شب در برف مي‌لرزند
دستهاي کودک يک مرد را در وصله ژاکت

از مسير هرزگي‌هاي کثيف يک به ظاهر مرد
پيچش يک زن درون ازدحام گيج جمعيت

پيرمردي مي‌کشد خود را به دوش يک عصا خسته
از ميان يک جماعت مردم اخموي ناراحت

مي‌دود يک زن به بيرون از درون خلوت بوتيک
ناگهان صاحب مغازه «آي خانم با توأم... شالت!»

آنطرفتر دختري در انتظار تاکسي مانده
مي‌زند هي نق که «ديرم شد...» و انگشتانش بر ساعت -

ضرب آهنگي است از يک اضطراب و بيقراري که:
برده از بادامي چشمان سبز تيره‌اش طاقت

زندگي جاريست مي‌دانم ولي مانند قبلن نيست!
دلخوش و سرشار از عشق و محبت‌هاي بي‌منت

زندگي زنجيره‌اي از روح‌هاي سرد و بي‌عشق است
که درون کارهاي هرزه پيچيدست در عادت...

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 210

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

چيزي شبيه سكسكه در خوابهاي مست
در لفظ بي‌گناهي من دست برده است

توي اتاق و ضربه‌ي ديوار، ميز و تخت
دارد مرا دوباره تلو مي‌خورد شكست

لعنت به خاطرات تو بر روي بالشم
لعنت به هر چه عشق، ستاره، به دوردست

لعنت به چشمهاي تو در اشكهاي من
در آخرين حضور تنت زير داربست

مي‌خواستي ستاره شوي بخت بسته را
مي‌خواستم بهانه شوم... ياد تو كه هست

حرف كبود زل زده بر زير گردنم...
آن شب چقدر از لب تو بر دلم نشست

حرفي كه از حوالي يادت پريد و بعد...
با انسداد عشق به دامن دخيل بست

حرفي كه مي‌كشد سرك از پشت فاصله!
در خلوت شبانة مردي سياه مست

دارد تو را دوباره هوس مي‌كند دلم
دارد تو را... دوباره تو را ارتفاع پست

لعنت به من كه در به درت... خاك بر سرم
لعنت به تو هميشه به تو آفتاب‌پرست*

*.باعلم شاعر به داشتن هجاي اضافي

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 195

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


برو....
اتاق چيزي از تو کم نمي کند
قاب عکست ديگر مرا به هم نمي ريزد
و از هيچ سقفي خاطرات چکه نمي کند
همه چيز آسان مي شود
بي نهايت آسان
وقتي توووووو
ديوار باشي!!!

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 232

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


در من بگيران با لبانت طعم نعنا را
بردار از مويت فشار روسري‌ها را

حالا بيا يک کودتاچي در تنت باشم
در بازوانم دل بزن احساس دريا را

هي موج شو بر صخره‌هاي سينه‌ام بشکن
هي ذره ذره در تنت آواره کن ما را

بگذار تا لکنت بگيرم در لبان تو
طعم تمام شعرهاي خوب دنيا را

در چين دامانت بلرزان تار و پودم را
محکم بکوبان بر سر غم‌هايمان پا را

امشب قيامت کن مرا آتش بزن در عشق
زير و زبر کن خلوت اين مرد تنها را

عطر تنت را در نفسهايم رهاتر شو
ارديبهشتي کن برايم صبح فردا را

موهاي زاغت را بپيچان دور بازوهام
لنگر بگير آهسته در من روسري‌ها را...

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 151

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

مرا مي خواهي
باران را ببوس
اوتو را در من فرو ميريزد
خاطرت باشد
ما هردو
زير يک آسمان زندگي مي کنيم
در دوسوي باران
زندگي شايد همين فاصله ي باراني است
که تو را به من پيوند مي زند

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 317

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

رفتي نماندي تا که بي تو در به در باشم
آواره ي تنهايي و کوه و کمر باشم

مثل عقابي در قفس زنداني مشتي:
عکس و غروب و خاطرات بي پدر باشم...

اما به گورت ميبري اين را که بعد از تو
در حسرت اما و اي کاش و اگر باشم

تو فکر کردي مي گذارم سوژه در دست ِ
زخم زبان و حرفهاي پشت سر باشم؟؟؟

من زاده ي دردم برايم کار سختي نيست
برخيزم از جا باز هم مرد خطر باشم

قول مرا بشنو که هرگز تو نخواهي ديد
من شاعري در انزوا و بي اثر باشم

اين زندگي آنقدر زيبايي درونش نيست
که باز هم دنبال عمر ِ بيشتر باشم

تا آخرين لحظه به پاي عشق مي جنگم
حتي اگر مقتول جنگي بي ثمر باشم

حتي اگر در باغ دنيا من درختي زرد
باشم و تو چنگال تيز يک تبر باشي

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 284

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خسته از سرنوشت لعنتي‌ات مي‌روي درد را قدم بزني
مست در خود تلوتلو بخوري مرگ يک مرد را رقم بزني

مثل بندي به رخت چسبيده زندگي را به خود بچسباني
کنج آغوش باد سُر بخوري تا خودت را به بيش و کم بزني

عاشق مي‌کني که جان بدهي پشت ديوارهاي سرد دلت
جان بکن تا خودي نشان بدهي تا خودت را به زير و بم بزني

زندگي شوخي کثيفي بود توي تقديم درد تا مردن
(تو غمش استکان بري بالا...) تا خود صبح هي قلم بزني

گيجي‌ات را به اين و آن بخوري هي زمين را به آسمان بخوري
هي بيفتي ميان جمعيت به خودت انگ متهم بزني

توي يک بازي سياه و سفيد کيش و مات ستاره‌ات بشوي
و بفهمي نمي‌شود نه... نه... هرگز اين دست را بهم بزني...

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 228

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

دارد صداي ... هيس! كسي در خودش شكست
يك مرد خيس ِ خط خطيِ هيچ چي پرست

مردي كه در هجوم چراهاي پشت هم
يك لحظه نيز خواب به چشمش نرفته است

تا در رسوب اين همه آيا كه بي‌جواب
تا شانه بي‌خبر همه‌اش پا شد و نشست

وقتي كه هر تپق زدن و چشم توي چشم...
در لحن يك سلام صميمانه برده دست

در ادعاي پاك رفاقت هنوز هم
خنجر نشسته پشت كلام هر آنچه هست

رد خور ندارد اينكه من و تو - ما
مثل مترسكي كه خودش را به باد بست

در فكر فوت و فن جديدي براي خوب ...
پيچاندن هميم در اين روزگار پست

خود را هميشه دور – كمي راست سمت چپ!!!
گم مي‌شويم پشت چراغي كه گيج و مست

از دورهاي باطل ما توي چهارراه!
برق از سرش پريد و گذاشت دست روي دست

 


سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 203

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

امروز هم
يکي از هزارها روزي است که :
نمي خواهم به تو فکر کنم
نمي خواهم تو را از جيب خوابهايم در آورم
ولي باران
باز هم مرا به تو مي کشاند
باز هم!!!
تو دوستش داشتي زير چتر شعرهايم
حالا
هروقت مي بارد
تو را در من جاري مي شود

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 228

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

هم بندي هميم که زنجيرمان يکي است
جلاد و حکم و قاضي و تقديرمان يکي است

مانند خوابهاي به ظاهر خلاف هم
معنا يکي و يوسف تعبيرمان يکي است

بغض عمل نکرده‌ي در سينه مانده‌ايم
درد نهفته در پس تصويرمان يکي است

پشت حصار سرد زمستان بهار نيست
ارديبهشت ماه و دي و تيرمان يکي است

بايد درون شهر قدم زد فروغ را ...
حالا که حس شعر و تعابيرمان يکي است

«ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد»
فصلي که با حقيقت دلگيرمان يکي است

بيهوده دست و پا نزن آهوي عشق من
گرگ نشسته در پس تقديرمان يکي است...


 

سید هادی نژاد هاشمی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 219

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


حرفي نشسته در پس يك واژه پا به ماه
در گيسوان مشكي شبهاي روسياه

حرفي كه پشت عينك دارا سقوط كرد
از انعكاس صورت سارا درون ماه

تو نيستي و سايه‌ي اين روزهاي تلخ
دارد مرا درون خودم مي‌كند تباه

من شاعرم كه در تب چشمان قهوه‌ايت
يك تكه شاعرانگي‌ام مانده ز ابراه

انگار در هواي تو جرم است شاعري
جرمي شبيه بعثت سيبي پر از گناه

جرمي كه در اشاره‌ي انگشت اتهام
بالا مي‌‌آورد [من] خود را درون چاه

معكوس مي‌زند عجله وصف درد را
در چشم‌هاي خيره بغل دست چهارراه

رد مي‌شود پياده‌رو از كفش‌هاي من
تا ازدحام گيج قدم‌هاي اشتباه

حالم بد است بي‌تو، دوباره بد است بد
نوري به روي چشم من افتاده راه راه

فردا ميان سطر حوادث نوشته بود
شعري كنار جدول بلوار بي‌گناه...

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 201

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

چشمانت را ببند
وقتي
ستاره ها
يکي يکي
از گوشه ي چشمهايت مي افتند
و ماه
در حوض خانه خودکشي ميکند
وقتي گاليله نمي داند
زمين آنقدر ها هم گرد نيست
که تو را به من برگرداند...

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 234

صفحه قبل 1 صفحه بعد