تبلیغات اینترنتیclose
اشعار هادی نژادهاشمی-7
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
شعر و ادب پارسی

سید هادی نژاد هاشمی



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


رسيدنم به تو بي‌شك خيال واهي بود
سكانس آخر اين قصه روسياهي بود'

دوباره از تو نوشتم و باز خودكارم
اسير فلسفه‌هاي كوير و ماهي بود

از عشق و پرسه زدن‌هاي توي چشمانت
هميشه سهم من و كوچه زابراهي بود

سرودن غزلي در هواي باراني
كنار عطر گم كاغذي كه كاهي بود

و دست پاچه دويدن درون دستانت
كه لمس واژة ي معصوم بي‌گناهي بود

بگو كه: معني عشقت چه بود فهميدي؟
كه اينچنين نفست از غم و تباهي بود

و در تمامي اين روزهاي سردرگم
رفيق قافله بودي كه نيمه راهي بود

اگر چه در غمت اين دل هميشه خواهد سوخت
ولي شروع تو يك فصل اشتباهي بود

 

 

سيد هادي نژاد هاشمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 300

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


تو را كنار كدام‌خطايم بنشانم !؟
رفتنت ناگزير است
اما
اينبار كه بايستم
سهم عمر رفته را
از گلوي ثانيه‌هاي نرفته بيرون خواهم كشيد؛
...
و ياد تلخ ترا
همچون روزنامه‌ي روز گذشته
از پنجره بيرون خواهم انداخت...

 


سيد هادي نژاد هاشمي
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 317

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


شايد
هنوز هم در گوشه اي
يا در آغوش مردي
بهترين باشي
اما
چگونه فراموش کنم آنروز را
که از ابرها فرود آمدي
و بال هايت
تکه
تکه
تکه
فروريخت
و هم رنگ ازدحام کوچه ها و خيابانها
با هزار مردم هم شکل در پياده رو هاي شلوغ
از ياد چشمهايم رفتي
کاش انروز لااقل براي روز مبادا
صورتت را به خاطر مي سپردم...

 

 

سيد هادي نژاد هاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 269

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

قفس مي تني حجم تنهاييتو
شباتو به دوش قلم مي کشي

نفس مي زنه حس زخمي شدت
تو مشت دلت مث ِ يه شورشي

پر از ژست مضحک شدن آدما
خوشن قرعه ي باخت رو مي برن

تو دنياي ماراي ريسمون شده !!!
همه واسه همديگه جادوگرن

تو مي بيني و دست و پا مي زني
تو فکراي آشفته توي سرت

قلم مي بُره دست احساستو
و هي مي چکه شعر رو دفترت

چقد کوچه سنگين نفس مي کشه
چقد سا يه هامون شبيه همن

چقد روز و شبهاي بي روحمون
ما رو آخر قصه مون مي درن

دوباره پر از بغض دل کندني
دوباره قدمهات پر از رفتنه

تو اين مردم و خنده ي کوکي شون
يه را مونده اونهم کمي مردنه

تو زندون اگه انقلابم کني
فقط جا برا تو کمي وا ميشه

والا که زندون همون زندونه
که احساستو به لجن مي کشه

بکش رو رگت تيغ و اصلن نترس
سبک تر بپر از غمت ، باز کن

پرو بال احساس معصومت و
از اين شهر دلمرده پرواز کن

 

 

سيد هادي نژاد هاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 301

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

گل مي‌دهد بر شانه‌هايم عطر گيسويت
وقتي مرورم مي‌كني با كنج ابرويت

وقتي كه چشمك مي‌زني ...در زير لب ...وقتي؛
سر مي‌گذارم دردها را روي زانويت

خط مي‌زنم يكبار را يكبار كافي نيست
آغوش وا كن كه: بيايم تا ابد سويت

يك دو سه هي بشمار نبض التهابم را
يك دو سه سانتي‌مانده تا موهاي شب‌بويت

وقتي كه مي‌بينم تو را انگار معمولي است
افتادنم در لكنت لَف... لَف...ظِ بانويت

حيرت نكن آري درست است اين منم بانو
امشب به خاك افتاده‌ام در بُعد تابويت

امشب كه در چشمان مستت غنچه خواهم داد
امشب كه [من] حل مي‌شود در طعم كندويت

هر كس دلش هر چيز مي‌خواهد بگويد [من]
با آبي يك روسري پيچيده در مويت...

 

 

سيد هادي نژاد هاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 309

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

و جنگ را دوست نداشتم هيچ وقت!!!
---
نخلها
آرامش زمينند
مين ها
فکرهاي خنثي نشده يک جنگ
جنوب هميشه بوي خرما مي دهد
و پر است از کودکاني که
مدام دست و پاهايشان را گم مي کنند

 


سيد هادي نژاد هاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 297

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


من مي نويسم عشق اما تو بخوان نفرت
بيزار شو از اينهمه احساس بي منت

لشکر بکش چنگيز چشمت را مرا بردار
از پيش رويت بي تفاوت سرد با شدت

من عاشقت بودم جهاني عاشق من بود
من عاشقت بودم مرا بشناس بي زحمت

هرگز نبود اينگونه در دنياي تکراري
چيزي به جز عشقت برايم با اهميت

اما تو بد با اين دل بيچاره تا کردي
زخمم زدي له کردي ام هربار با لذت

با اينکه مي شد از خطوط صورتم فهميد
به زندگي بي تو ندارم ذره اي رغبت

حالا تو هر کاري که مي خواهي بکن با من
ديگر به جاي زخمهايت کرده ام عادت

راضي به جانم مي خرم اين يادگارت را
که مي گذاري هر دقيقه بر دلم راحت

تنها بگير اين نکته را اين حرف را از من
اين حرف شايد ساده را اينبار با دقت

عاشق شدن يعني تو را من : دوستت دارم
حتي اگر باشي به خونم تشنه ...بي منت

 

 

سيد هادي نژاد هاشمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 277

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

چشمان تو داشت صحنه سازي مي کرد
با اين دل سر براه بازي مي کرد

فهميد که عاشق تو هستم فهميد!!!
اين شد که هميشه يکه تازي مي کرد....

 

سید هادی نژاد هاشمی

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 216

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تشييع مي‌شود دل من روي دست‌ها
وقتي كه مي‌رسي تو از آن دوردست‌ها

پوشيده‌اي شب و پرماه و ستاره شد
چشمان خيس و ملتهبت از شكست‌ها

موج سياه روسري و جزر و مد باد
داري نگاه مي‌كني‌ام مثل مست‌ها

من در ميان خاكم و تو هاج و واج و گُم
رفتي تَهِ سياهه‌ي بي‌سرپرست‌ها

اين بود سهم هر دوي ما از تمامي
عشق و هواي عاشقي و بود و هست‌ها

جا مانده توي زندگي‌ام بغض نارسي
از ماندن مكرر در چفت و بست‌ها

من مي‌روم از اين همه پس كوچه‌هاي سرد
از اين هواي هرزه‌تر از چشم پست‌ها

مي‌دانم آمدي و دلت هم شكسته است
دير آمدي عروسِ دلِ خودپرست‌ها...

 


سید هادی نژاد هاشمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 280

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بايد به فکر يک قفس باشم تا خو بگيرم با تن سردم
من پادشاه عاشقانم که عمري اسير پيله‌ي دردم

پيغمبري در من پريشان است با آيه‌هاي شعر و موسيقي
ايمان نياوردند آدمها اما به اعجازي که من کردم

چيزي که ماند از من کمي شعر و احساس پاکي رو به ويراني است
هر کس که من را ديده مي‌خواند اين نکته را از چهره‌ي زردم

مانند سيگاري که خاکستر... مي‌سوزم و دم برنمي‌آرم
کوتاه مي‌گردد ولي هر روز از سايه‌ي مغرور اين مَردم

زخماي من کاري‌تر از اونه
تا خو بگيرم با تو با دنيا

تو انتظار مرگ خاموشم
از من فقط مي‌مونه يه رويا

عُق مي‌زنم دردامو تو شعرم
آبستن يه دست نامردم

از من تموم واژه‌ها مرده
دنيا مياد تو بستر دردم

بايد برم تا آخر راهو
اين زندگي اجبار بي‌مرزه

بايد برم هر چند مي‌دونم
اين زندگي مفتم نمي‌ارزه

 

 

سید هادی نژاد هاشمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 209

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


سخته وقتي عاشق کسي باشي که تو زندان ديگه اي اسيره !!! برا همه قابل درک نيست ممکنه من به خيلي چيزها متهم بشم امما کسي از عمق دردم خبر نداره !!! کودتا بايد کرد خيلي از ما ها بايد کودتا کنيم!!! برا اينکه رسوب کرديم و زندگي رو داريم با عادت ، مصالحه، يا اجبار ادامه ميديم با کسي که حتا مارو نمي بينه نفس نمي کشه نمي فهمه !!!اين شعر از کتاب سومم که پارسال مجوز گرفت هم حذف شد


!!!
بايد براي عشقمان فکري اساسي کرد
کاري شبيه ديکتاتور‌هاي سياسي کرد

با کودتاچي‌ها سر يک ميز بايد رفت
ديوانه بودن را به هر شکلي حماسي کرد

حتي محک زد راه‌هاي غيرممکن را
اين عشق ضد عرف را آفت‌شناسي کرد

زنجير را از پاي احساساتمان برداشت
حتي خدا را هم از اين احساس عاصي کرد

بايد رها شد از تمام ترس‌هاي پوچ
خود را جدا از فکرهاي بي‌اساسي کرد

که سد راه هر دل بي‌تاب و عاشق شد
تا اينکه شورش بر عليه ناسپاسي کرد

 


سید هادی نژاد هاشمی

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 216

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


آنقدر خوابت را ديده ام
که ديگر واقعي نيستي!!!

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-7, | بازديد : 261

صفحه قبل 1 صفحه بعد