تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
شعر و ادب پارسی

سید هادی نژاد هاشمی



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

چشمانت را ببند
وقتي
ستاره ها
يکي يکي
از گوشه ي چشمهايت مي افتند
و ماه
در حوض خانه خودکشي ميکند
وقتي گاليله نمي داند
زمين آنقدر ها هم گرد نيست
که تو را به من برگرداند...

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 233

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

عطر فرانسوي به لباس خودت بزن
خود را بگير سرکش و مغرور پيش من

با گرز حرفهاي نسنجيده ي ،درشت
محکم بکوب بر سر اين مرد بي کفن

اصلن بيا و خنجر خود را غلاف کن
در زخمهاي کهنه ي اين پير کوه کن

بي شک در اين مبارزه پيروز مي شوي
مثل شيوع لشکر چنگيز ظاهرن !

هي اخم کن ، زمين و زمان را به هم بباف
هي توي شعرهات تجاوز بکن به من

هي با تلاق تيره ي خود را فرو برو
با ريشه هاي رابطه ي کرم خورده، زن

من ساکت و صبور تر از سبز چشمهات
قد مي کشم تحمل خود را در اين لجن !!!
قد ميکشم تحمل خوووود راااا در اين لجن

 

 


سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 248

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


يک اتفاق ساده، دو لبخند، باز کيش
يک شهر مهره‌هاي سياهِ روان پريش

دل مي‌زني شبيه قناري درون مشت
احساس گنگ دلهره را کنج قلب خويش

بايد که اعتراف کني در مقابلش
به اينکه مات کرده تو را شاعرانگيش

خانم اجازه يک نَ... نَ ... فر عاشقت شده
خانم اجازه يک نفر اينجا که روز پيش

در چشم‌هاي مضطربت بي‌قرار شد
تزريق عشق را به رگ سرد يک کشيش

مردي که توي زندگي بوف کوري‌اش
سي سال خورده از قِ بَـ لِ سرنوشت نيش

حالا تويي که مرهم تنهايي‌اش شدي
در شهر سايه‌هاي کمي گرگ، بره، ميش ...

بايد به سحر حادثه در عشق تن دهي
نه راه پس براي تو مانده نه راه پيش...



سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 301

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


دارند حرف پشت سرم درمي‌آورند
بي‌تو براي [عاطفه] مادر مي‌‌آورند

از بعد رفتنت سَرِ بازي كلاغها
انگشت‌هاي عشق مرا [پَر] مي‌آورند

پيراهن سپيد تو را لكه‌هاي ابر
در باد تكه تكه و پرپر مي‌آورند

رفتي بدون اينكه بپرسي تو از خودت
اين روزها چه بر سرم آخر مي‌آورند

اين روزها كه نام تو را كوچه‌هاي شهر
دائم كنار يك كس ديگر مي‌آورند

دارم كلافه مي‌شوم از زندگاني‌ام
از چشمها كه حوصله را سرمي‌آورند

هر شب از انتهاي تو در خواب‌هاي من
هي دسته دسته نعش كبوتر مي‌آورند

تو نيستي و خاله زنك‌هاي پشت در
بي‌تو براي [عاطفه] مادر مي‌آورند

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 203

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

روسري يت را بردار
بگذار موج موهايت
سرنوشت ناخدايي را عوض کند.....

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 225

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

از سوز زمستان نترس
در چنين فصلي بود که عاشقت شدم
تو

مو به مو قصه مي بافتي
و از نوک انگشتان سپيدم شعر مي ريخت
وقتي
روسريت را راضي کردم
دست از سر موهايت بردارد

 

 

سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 236

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


من مي نويسم عشق اما تو بخوان نفرت
بيزار شو از اينهمه احساس بي منت

لشکر بکش چنگيز چشمت را مرا بردار
از پيش رويت بي تفاوت سرد با شدت

من عاشقت بودم جهاني عاشق من بود
من عاشقت بودم مرا بشناس بي زحمت

هرگز نبود اينگونه در دنياي تکراري
چيزي به جز عشقت برايم با اهميت

اما تو بد با اين دل بيچاره تا کردي
زخمم زدي له کردي ام هربار با لذت

با اينکه مي شد از خطوط صورتم فهميد
به زندگي بي تو ندارم ذره اي رغبت

حالا تو هر کاري که مي خواهي بکن با من
ديگر به جاي زخمهايت کرده ام عادت

راضي به جانم مي خرم اين يادگارت را
که مي گذاري هر دقيقه بر دلم راحت

تنها بگير اين نکته را اين حرف را از من
اين حرف شايد ساده را اينبار با دقت

عاشق شدن يعني تو را من : دوستت دارم
حتي اگر باشي به خونم تشنه ...بي منت

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 316

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

وقتي كه ماه روي تو آرامش من است تقديراز علاقه ي من كم نمي كند
آهوي چشم‌هاي تو را هر کسي که ديد از طعنه‌ي پلنگ لبت رم نمي‌کند

مانند کوه يخ که تنش ذوب مي‌شود عشق تو آتشي است و من بيقرارتر ...
در گرمي وجود تو هركس که سوخته ديگر توجهي به جهنم نمي‌کند

دنيا بدون عشق توجه نداشت بر اين آدمي که در وسط شعر سوخته
ققنوس اشتياق مرا در تمام عمر جز آتش نگاه تو مرهم نمي‌کند

نافش مگر گره زده با غصه و غم است هر کس که شاعر است غمش روبراه‌تر
دارش به دوش خويش گرفته است همچنان اما:براي غير تو سر خم نمي‌کند...

تنپوش لحظه لحظه‌ي شاعر مصيبت است مقتول عشق و دل که دو تا گريه کن نداشت
وقتي کسي سياهي از حد گذشته است ديگر دلش هواي محرم نمي‌کند

صدها هزار زخم اگر مي‌زني بزن سرکش‌تر از زمين و زمان است عاشقت
زخم تو و هر آنچه در اين شهر عاقل است ديوانه‌ي تو را دگر آدم نمي‌کند

هرچه شکستن است به من ختم کن بيا از من نخواه عشق تو را پس نمي‌دهم
آري بدان که هر چه کني باز ذره‌‌اي از شدت علاقه‌ي من کم نمي‌کند...

 


سيد هادي نژادهاشمي 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 314

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تو بسته شدي محکم قفل چمدانت را
در بغض نترکيده که بسته زبانت را

يک حنجره فريادي در مشت گره خوردن
پرکرده سکوت اما، کند وي دهانت را

«اين دفعه‌ي آخر بود... تصميم خودم را...» و -
با گريه بريد آخر اجبار امانت را

هي بوق بلند و بعد آيينه‌ي يک ماشين
پرتاب شد از مردن دنيا ضربانت را

غمگين زن اين شهري در باد رها کردي
از ميشي چشمانت خاکستر ‌جانت را
###
يک مرد کمي لاغر از درد تو بالا رفت
با لفظ قلم... فهميد دردي که روانت را...

تنهايي و غمگينيت آورد تو را تا مرد
تا بلکه بگيرد او تشويش نهانت را

حالا غم در راهي سمت قفسي ديگر
با يک چمداني که بلعيده جهانت را...



سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 235

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


قحطي ات را از دلم بردار باران پيش کش
پا به روي غنچه ام نگذار گلدان پيش کش

گوشه ي دنجي در آغوشت برايم باز کن
تا بيارامم دران ملک سليمان پيش کش

قل اعوذ هي نخوان دور سرم هي فوت کن
نيمه ي شيطان ندانم دختر ايمان پيش کش

کوچه شو باريک شو باريک تر اما بمان
کوره راهي سبزتا فردا خيابان پيش کش

(سبزوار )چشمهايت را به روي من نبند
مشهد و تهران ...نه اصلن کل ايران پيش کش

سخت آوردم به دستت ساده رفتن خوب نيست
داغ خود را بر دلم نگذار جبران پيش کش

زخم دارم بر دلم اندازه ي موي سرت
بيش از اين زخمم نزن با قهر درمان پيش کش

چند سالي را نمک خوردي تو با من بي خيال
نشکن اينک هي غرورم را نمکدان پيش کش

 


سيد هادي نژادهاشمي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 213

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

عشق نابت اگر اين است نباشد بهتر
دور بايد شد ازاين مهلکه ي خاکستر

لحظه اي سخت مرا توي بغل مي گيري
لحظه اي بعد مرا مي شکني در باور

مثل ضرب المثل گاو که نه من شير است
شده اي مضحکه ي يک مثل شرم آور

خوش کنم دل به چه چيزت که بمانم با تو؟
همچنان عاشق و دلباخته ات تا آخر

به نگاهت که به من توأم با ترديد است ؟
يا به برچسب خيانت زدنت يا بدتر...؟

ديگر از داشتن عشق تو من معذورم
دل بريدم من از اين بازي تک بازيگر

کار بي فايده اين است بماني وقتي
شده اي مايه ي آزار و غم يکديگر

من بدم تو در عوض خوبترين ...حق با تو
بگذر از اين من ِ وامانده ي در خود پر پر

زندگي( مهر قبولي زده خردادت را )
من ولي (آخر تجديدي ام و شهريور )

هر چه گفتي تو درست است بدون ترديد
من کنار تو ي ِدردانه نباشم بهتر...

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 220

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


خسته از سرنوشت لعنتي‌ات مي‌روي درد را قدم بزني
مست در خود تلوتلو بخوري مرگ يک مرد را رقم بزني

مثل بندي به رخت چسبيده زندگي را به خود بچسباني
کنج آغوش باد سُر بخوري تا خودت را به بيش و کم بزني

عاشق مي‌کني که جان بدهي پشت ديوارهاي سرد دلت
جان بکن تا خودي نشان بدهي تا خودت را به زير و بم بزني

زندگي شوخي کثيفي بود توي تقديم درد تا مردن
(تو غمش استکان بري بالا...) تا خود صبح هي قلم بزني

گيجي‌ات را به اين و آن بخوري هي زمين را به آسمان بخوري
هي بيفتي ميان جمعيت به خودت انگ متهم بزني

توي يک بازي سياه و سفيد کيش و مات ستاره‌ات بشوي
و بفهمي نمي‌شود نه... نه... هرگز اين دست را بهم بزني...

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-5 , | بازديد : 212