تبلیغات اینترنتیclose
کودکي با يک قفس و جعبه‌اي با بيست تا پاکت ( سید هادی نژاد هاشمی )
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
شعر و ادب پارسی

سید هادی نژاد هاشمی



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ميترسم از پياده رو هاي شهرم ديگر نميشود سرت را روي شانه هاي پياده رو بگذاري وقتي از ذره ذره سنگ فرشهايش هم درد مي چکد ما گم شده ايم....


کودکي با يک قفس و جعبه‌اي با بيست تا پاکت
مرغ عشقي خسته از تکرار اجباريش در عادت

فال‌هايي که براي نان شب در برف مي‌لرزند
دستهاي کودک يک مرد را در وصله ژاکت

از مسير هرزگي‌هاي کثيف يک به ظاهر مرد
پيچش يک زن درون ازدحام گيج جمعيت

پيرمردي مي‌کشد خود را به دوش يک عصا خسته
از ميان يک جماعت مردم اخموي ناراحت

مي‌دود يک زن به بيرون از درون خلوت بوتيک
ناگهان صاحب مغازه «آي خانم با توأم... شالت!»

آنطرفتر دختري در انتظار تاکسي مانده
مي‌زند هي نق که «ديرم شد...» و انگشتانش بر ساعت -

ضرب آهنگي است از يک اضطراب و بيقراري که:
برده از بادامي چشمان سبز تيره‌اش طاقت

زندگي جاريست مي‌دانم ولي مانند قبلن نيست!
دلخوش و سرشار از عشق و محبت‌هاي بي‌منت

زندگي زنجيره‌اي از روح‌هاي سرد و بي‌عشق است
که درون کارهاي هرزه پيچيدست در عادت...

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-6, | بازديد : 210