تبلیغات اینترنتیclose
از اين خستم که چشمامو به دست ( سید هادی نژاد هاشمی )
پیچک ( سید هادی نژاد هاشمی )
شعر و ادب پارسی

سید هادی نژاد هاشمی



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

از اين خستم که چشمامو به دست گريه ميسپارم
از اينکه شب ميشينم تا سحر هي زخم ميشمارم

از اينکه حسمو له کرده نعش ِ بي حواسي که
همش سنگينيشو رو اضطراب شونه هام دارم

از اون وقتي که رفتي کوچه ها دشمن شدن با من
يه جوري هي نگاهم مي کنن انگار بدهکارم

ميام تو گنگي آغوش روياهات رها ميشم
شده کار من اين روزا که هي با شعر مي بارم

اگه تو عاشقم بودي چرا تو لحن آغوشت
هزار دفعه بهم گفتي که : [ از دنيات بيزارم ]

همش اين بيت و مي پرسم از عکست که رو ديواره
ولي تنها سکوته پاسخ هر بار تکرارم

درسته بي خيال من شدي رفتي از آغوشم
ولي من از حصار عشق تو ناچار ناچارم

 


سيد هادي نژادهاشمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی نژادهاشمی-8, | بازديد : 317